مرا اينگونه باور کن... کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟! نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟ که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست..؟؟؟
اگر به خانه ی من آمدی ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچهء خوشبخت بنگرم
بغضهايم را به ابرها ميدهم و قلبم را از نام تو لبریز مي کنم باران که ببارد آواز قلبم شنيدني است.
مدتی است کویر لبهایم رنگ لبخند را از یاد برده اند و باران همنشین دیرین آسمان چشمان من شده است.مدتی است گلواژه های مهر بانانه عشق و محبت را از یاد برده ام و در کوچه پس کوچه های قلبم مهر بانی را گم کرده ام.آری مدتیست عطر حضور تو را در کنار خود احساس نمی کنم.
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیندوگوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود.
مرا بپذیر به سان آبشار ها و دریاچه ها و بدان که چگونه راهم را به سوی پذیرش بی نهایت می یابم.
دوستت می دارم اما نمی توانی مرا در بند کنی.هم چنان که آبشار نتوانست۰همچنان که در یاچه و ابر نتوانستند.پس مرا دوست بدار آنچنان که هستم و دربه بند کشیدن روح و نگاه من مکوش
دعايي ميکنم هرشب زدل بيرون رود مهرت ولي آهسته ميگويم خدايا بياثر باشد
خنده ای کو که به دل انگیزد قطره ای کو که به دریا ریزم
صخره ای کو که بدان آویزم مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل غم من لیک غمی غمناک است
عشق فاصله یکدست تا خداست
و من می روم تا بچینم دست پر سیب خدا را


آينه
گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست
دل بکن آینه اینقدر تماشایی نیست
سود در آینه ها خیره شدن چیزی جز دوبرابر شدن غصه تنهایی نیست
بی سبب بر لب ساحل مکش این قایق را
قایقت را بشکن!روح تو دریایی نیست
آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد آه دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست
مرگ بین من و تو فاصله می اندازد
خواستن یکسره از جنس توانایی نیست
آن که عمری به شوق تو در این کوچه نشست آه!وقتی به لب پنجره می آیی نیست
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش
عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید
گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن
در بیابان بلا تصویری از سقا کشید
گفتمش سختی و درد وآه گشته حاصلم
گریه کرد، آهی کشید و زینب کبری کشید
دلتنگم
دلتنگم از نبودن چشمت نگاه كن
با يك مداد ساده دلم را سياه كن
مي دانم اشتباه بزرگيست عاشقي
با اين همه به خاطر من؛ اشتباه كن
مي ترسم ازحوالي چشم تو رد شوم
چشمان سر به زیر مرا سربراه کن
تا كي شكسته و بسته بمانم كه ميرسي؟
فكري بحال پنجره چشم به راه كن...
ستاره و .............
تا سحر از پشت ديوار شب،
اين ديوار ظلمتپوش
دم به دم پيغام سرخ مرگ
ميرسد برگوش.
من به خود ميپيچم از پژواك اين پيغام
من به دل ميلرزم از سرماي اين سرسام
من فرو ميريزم از هم.
ميشكافد قلب شب را نعرة رگبار
ميجهد از هر طرف صدها شهاب سرخ، زرد
وز پي آن نالههاي درد
ميپيچد ميان كوچههاي سرد
زير اين آوار
تا ببينم آسمان، هستي، خدا
خوابند يا بيدار
چشم ميدوزم به اين ديوار
اين ديوار ظلمتپوش
وز هجوم درد
ميروم از هوش
آه! آنجا:
هر گلوله ميشود روشن
يك ستاره ميشود خاموش!
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شيشه ي عمر من است
بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموي توست اما ريشه ي عمر من است
دلافروزتر از صبح
| چه زيباست كه چون صبح، پيام ظفر آريم گل سرخ، گل نور، ز باغ سحر آريم. چه زيباست، چو خورشيد، درافشان و درخشان زآفاق پر از نور، جهان را خبر آريم . همانگونه كه خورشيد، بر اورنگ زر آيد، خرد را بستاييم و، بر اورنگ زر آريم. چه زيباست، كه با مهر، دل از كينه بشوييم. چه نيكوست كه با عشق، گل از خار برآريم. گذرگاه زمان را، سرافراز بپوييم. شب تار جهان را فروغ از هنر آريم. اگر تيغ ببارند، جز از مهر نگوييم وگر تلخ بگويند، سخن از شكر آريم. بياييد، بياييد، ازين عالم تاريك دلافروزتر از صبح، جهاني دگر آريم! |
دوش وقت سحر از قصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه وصف جمال که در انجا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوش دل چه عجب مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
هاتف آنروز به من مژده این دولت داد که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود که زبند غم ایام نجاتم دادند
یادمون باشه تا دیر نشده دیگران رو دوست داشته باشیم( نه بعد از مرگشون).
سال نو مبارک
سال نو بر همه دوستان مبارک

طلب عشق
سر هر سينه سري تکيه کند وقت وداع
سر ما وقت وداع بر سر ديوار دل است
مي رسد روزي که بي من روزها را سر کني
مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني
مي رسد روزي که تنها در کنار عکس من
نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق زهر بي سرو پايي نکنيم
توجه توجه
سلام به تمام دوستانی که به من سر می زنند و من رو از نظرات قشنگشون بی نصیب نمیزان.
و با کمک شما دوستان عزیز سعی در بهتر نوشتن مطالب این وبلاگ میکنم.
دایی هم که واسه خودش وبلاگ زده و مارو تحویل نمیگیره
(شوخی بود)قراره تو وبلاگ جدیدش در مورد مقالاتی صحبت بشه.اولین مقاله ای هم که نوشته واقعا باعث تعجب من شد .تا حالا در مورد زن انیشتن چیزی شنیدین؟اگه نشنیدین حتما بهش سر بزنید تا شما هم شگفت زده بشید
حتما هم نظر بدین .از همه ممنونم http://nasle-3.persianblog.ir/
