و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچهء خوشبخت بنگرم
بغضهايم را
به ابرها ميدهم
و قلبم را
از نام تو لبریز مي کنم
باران که ببارد
آواز قلبم شنيدني است.
مدتی است کویر لبهایم رنگ لبخند را از یاد برده اند و باران همنشین دیرین آسمان چشمان من شده است.مدتی است گلواژه های مهر بانانه عشق و محبت را از یاد برده ام و در کوچه پس کوچه های قلبم مهر بانی را گم کرده ام.آری مدتیست عطر حضور تو را در کنار خود احساس نمی کنم.
دعايي ميکنم هرشب زدل بيرون رود مهرت
ولي آهسته ميگويم خدايا بياثر باشد
خنده ای کو که به دل انگیزد قطره ای کو که به دریا ریزم
صخره ای کو که بدان آویزم مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل غم من لیک غمی غمناک است
عشق فاصله یکدست تا خداست
و من می روم تا بچینم دست پر سیب خدا را


آينه
گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست
دل بکن آینه اینقدر تماشایی نیست
سود در آینه ها خیره شدن چیزی جز دوبرابر شدن غصه تنهایی نیست
بی سبب بر لب ساحل مکش این قایق را
قایقت را بشکن!روح تو دریایی نیست
آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد آه دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست
مرگ بین من و تو فاصله می اندازد
خواستن یکسره از جنس توانایی نیست
آن که عمری به شوق تو در این کوچه نشست آه!وقتی به لب پنجره می آیی نیست
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش
عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید
گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن
در بیابان بلا تصویری از سقا کشید
گفتمش سختی و درد وآه گشته حاصلم
گریه کرد، آهی کشید و زینب کبری کشید
دلتنگم
دلتنگم از نبودن چشمت نگاه كن
با يك مداد ساده دلم را سياه كن
مي دانم اشتباه بزرگيست عاشقي
با اين همه به خاطر من؛ اشتباه كن
مي ترسم ازحوالي چشم تو رد شوم
چشمان سر به زیر مرا سربراه کن
تا كي شكسته و بسته بمانم كه ميرسي؟
فكري بحال پنجره چشم به راه كن...
ستاره و .............
تا سحر از پشت ديوار شب،
اين ديوار ظلمتپوش
دم به دم پيغام سرخ مرگ
ميرسد برگوش.
من به خود ميپيچم از پژواك اين پيغام
من به دل ميلرزم از سرماي اين سرسام
من فرو ميريزم از هم.
ميشكافد قلب شب را نعرة رگبار
ميجهد از هر طرف صدها شهاب سرخ، زرد
وز پي آن نالههاي درد
ميپيچد ميان كوچههاي سرد
زير اين آوار
تا ببينم آسمان، هستي، خدا
خوابند يا بيدار
چشم ميدوزم به اين ديوار
اين ديوار ظلمتپوش
وز هجوم درد
ميروم از هوش
آه! آنجا:
هر گلوله ميشود روشن
يك ستاره ميشود خاموش!
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شيشه ي عمر من است
بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموي توست اما ريشه ي عمر من است
دلافروزتر از صبح
| چه زيباست كه چون صبح، پيام ظفر آريم گل سرخ، گل نور، ز باغ سحر آريم. چه زيباست، چو خورشيد، درافشان و درخشان زآفاق پر از نور، جهان را خبر آريم . همانگونه كه خورشيد، بر اورنگ زر آيد، خرد را بستاييم و، بر اورنگ زر آريم. چه زيباست، كه با مهر، دل از كينه بشوييم. چه نيكوست كه با عشق، گل از خار برآريم. گذرگاه زمان را، سرافراز بپوييم. شب تار جهان را فروغ از هنر آريم. اگر تيغ ببارند، جز از مهر نگوييم وگر تلخ بگويند، سخن از شكر آريم. بياييد، بياييد، ازين عالم تاريك دلافروزتر از صبح، جهاني دگر آريم! |
دوش وقت سحر از قصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه وصف جمال که در انجا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوش دل چه عجب مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
هاتف آنروز به من مژده این دولت داد که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود که زبند غم ایام نجاتم دادند
یادمون باشه تا دیر نشده دیگران رو دوست داشته باشیم( نه بعد از مرگشون).
سال نو مبارک
سال نو بر همه دوستان مبارک

طلب عشق
سر ما وقت وداع بر سر ديوار دل است
مي رسد روزي که بي من روزها را سر کني
مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني
مي رسد روزي که تنها در کنار عکس من
نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق زهر بي سرو پايي نکنيم
توجه توجه
سلام به تمام دوستانی که به من سر می زنند و من رو از نظرات قشنگشون بی نصیب نمیزان.
و با کمک شما دوستان عزیز سعی در بهتر نوشتن مطالب این وبلاگ میکنم.
دایی هم که واسه خودش وبلاگ زده و مارو تحویل نمیگیره
(شوخی بود)قراره تو وبلاگ جدیدش در مورد مقالاتی صحبت بشه.اولین مقاله ای هم که نوشته واقعا باعث تعجب من شد .تا حالا در مورد زن انیشتن چیزی شنیدین؟اگه نشنیدین حتما بهش سر بزنید تا شما هم شگفت زده بشید
حتما هم نظر بدین .از همه ممنونم http://nasle-3.persianblog.ir/
همراه
تنها در بی چراغی شبها میرفتم.
دستهایم از یاد مشعلها تهی شده بود.
همه ستارههایم به تاریکی رفته بود.
مشت من ساقه ی خشک تپشها را میفشرد.
لحظهام از طنین ریزش پیوندها پر بود.
تنها میرفتم، میشنوی؟ تنها.
من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم.
آیینهها انتظار تصویرم را میکشیدند،
درها عبور غمناک مرا میجستند.
و من می رفتم، میرفتم تا در پایان خودم فرو افتم.
ناگهان، تو از بیراهه ی لحظهها، میان دو تاریکی به من
پیوستی.
صدای نفسهایم با طرح ِ دوزخی اندامت در آمیخت:
همه تپشهایم از آن تو باد، چهره ی به شب پیوسته! همه
تپشهایم.
من از برگ ریز ِ سرد ستارهها گذشتهام
تا در خطهای عصیانی پیکرت شعله ی گمشده را بربایم.
دستم را به سراسر شب کشیدم،
زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید.
خوشه فضا را فشردم،
قطرههای ستاره در تاریکی درونم درخشید.
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم.
میان ما سرگردانی بیابانهاست.
بی چراغی شبها، بستر خاکی غربتها، فراموشی آتشهاست.
میان ما «هزار و یک شب» جست و جوهاست.
يا قمر بنی هاشم
در كلاس عاشقي عباس غوغا مي كند
در دل هر عاشقي عباس ماوا مي كند
هر كسي خواهد رود در مكتب عشق حسين
ثبت نامش را فقط عباس امضا مي كند
غنچه و خار
غنچه از خواب پرید
و گلی تازه به دنیا آمد
خار خندید و به گل گفت سلام
و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی آمد نزدیک
گل سراسیمه ز وخشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خلید
و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت سلام...
بند انگشتی
دایی جون تازه گیا دست به جیبش خوب شده.دیگه خسیس بازی در نمیاره.این شکلاتای خوشمزه رو اون برام خریده
دل همتون آب شد؟
عمرتون ۱۰۰شب یلدا
دلتون قد یه دریا
توی این شبای سرما
یادتون همیشه با ما
یلدا به همه خوش بگذره



یک پاییز دیگه هم تموم شد.مواظب دلت باش که همیشه بهاری باشه.مراقب روح مهربونت۰درد های نگفته سازت۰زمزمه های تنهاییت و غصه های ارغوانیت تا پاییز اون کاری رو که با زمین کرد با دل تو نکنه.
شب یلداتون مبارک
تک درخت
تک درختی تیره بختم
که در سکوت صحرا
فریاد من شکسته در گلویم
تک درختی بی پناهم
که دشت آرزوها
گردید آخر مزارم
دور از یاران بی توشه و برگم
همخانه محنت0همسایه مرگم
بر رخسارم غبار غم نشسته
طوفان از من چه شاخه ها شکسته
چو نهال زهر الوده
همه کس از من بگریزد
نه کس با من بنشیند
نه کس با من آمیزد
گویم غم خود با خار بیابان
در سینه نهفتم اسرار بیابان
تک درختی تیره بختم
تک درختی بی پناهم
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و نا گفته ای بس نکته ها کین جاست.
آسمان باز0آفتاب زر
باغ های گل0دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
خواب گندمزار در چشمه مهتاب
بوی عطر خاک باران خورده در کوهسار
آمدن0رفتن0دویدن0عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پابه پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
آری آری زندگی زیباست
زندگی اتشگهی دیرنده پا بر جاست
گر بیفروزیش0رقص شعله اش در هر کران پیداست
ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست
زندگانی شعله می خواهد
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
سر بلندو سبز باش ای جنگل انسان
جنگل انسان0 جنگل انسان
زاهد بودم ترانه گویم کردی سر دفتر بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین باوقاری بودم بازیچه ی کودکان کویم کردی
آبادتر از آنیم که بی رنگ بمیریم.از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم.تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم.شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم.
زندگی چون گل سرخیست پر از برگ0پر از خار0پر از عطر لطیف.یادمان باشد گل که چیدیم عطروبرگ وگل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند
سکوتم را به باران هدیه کردم تمام زندگی را گریه کردم
نبودی در فراق شانه هایت به هر خاکی رسیدم گریه کردم.
آرزویم اینست:نرود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد0نرود لبخند از عمق نگاهت هرگزوبه اندازه هر روز تو عاشق باشی.عاشق آنکه تورا می خواهدوبه لبخند تو از خویش رها می گرددوتورا دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد.
جزيره
قلب آدما مثل یه جزیره دور افتاده می مونه.اینکه کی واسه اولین بار پا به جزیره می گذاره مهم نیست.مهم اون کسی هست که هیچ وقت جزیره رو ترک نکنه.
عزیزا کاسه ی چشمم سرایت
میان هر دو چشمم خاک پایت
از آن ترسم که پا نهی باز
نشیند خار مژگانم به پایت
در میان هر سیب دانه محدودیست.در دل هر دانه سیب نا محدودیست.چیستانیست عجیب!دانه باشیم نه سیب.....................
هر چه بیشتر اوج بگیری از نظر مردمی که پرواز را نمی فهمند کوچکتر به نظر می رسی.
عاشقی راشرط تنها ناله و فریاد نیست تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
تا نشد رسوای عالم کس نشد استاد عشق نیم رسوا عاشق اندر فن خود استاد نیست
دل من دیر زمانی است که می پندارد:
دوستی نیز گلی است،
مثل نیلوفر و ناز،
ساقه ترد و ظریفی دارد،
بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد
جان این ساقه نازک را، دانسته بیازارد.
در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار
هر سخن، هر رفتار
دانه هایی است که می افشانیم
برگ و باری است که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش مهر است
گر بدان گونه که بایست به بار آید،
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید،
آن چنان با تو درآمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس.
بی نیازت سازد، از همه چیزو همه کس.
زندگی، گرمی دلهای به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست.
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز،
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت.
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد.
رنج می باید برد،
دوست می باید داشت.
با نگاهی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دلهامان را
مالامال از یاری، غمخواری
بسپاریم به آواز بلند:
شادی روی تو
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه
عطرافشان
گلباران باد.
امروز بعد از مدتها تلاش برای نوشتن خاطرات تلخ و شیرین
, کل دفتر خاطراتم رو پاره کردم.وقتی دفترت پر باشه از خاطرات تلخ و شیرینی که یه روز با کسی داشتی که دوسش داشتی و بعد می بینی که تو خیابون با یه نفر دیگه مشغوله قدم زدنه چه سودی داره؟چه حالی بهت دست می ده؟احساس تنفر؟اینکه از همه حالت به هم می خوره.انتظار هر اتفاقی رو داشتی به جز اینو.حالا می خوای چی کار کنی؟.اصلا می دونی چیه؟اینکه میگن عشق وجود نداره راست گفتن.عشق فقط مال تو کتاباست.بازم به معرفت مجنون و فرهاد و.............
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آنشب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی برآنند کین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از ترس آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
گرفته من این نکته باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا بر آمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش وا کن
که میخواهد این قوی زیبا بمیرد
پاسخ پروانه
شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت
گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد
گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی
کاش آدما
تا حالا کفشاتو نگاه کردي ؟؟ دو تا عاشق.دوهمراه که بي هم مي ميرن.با هم خاکي ميشن,بدونه هم زيره بارون نميرن, کاش آدما هم يه کم از کفشاشون ياد بگيرن
دفترم
پاییز آمد در میان درختان لانه کرده کبوتر
از تراوش باران,می گریزد. خورشید از غم, با تمام غرورش پشت ابر سیاهی عاشقانه به گریه می نشیند. من با قلبی به سپیدی روز با امید بهاران می روم به گلستان همچو عطر اقاقی لابه لای درختان می نشینم باشد روزی به ندای بهاران روی دامن صحرا لاله روید. شعر هستی بر زبانم جاری پرتوانم .آری می روم در کوه و دشت و صحرا ره پیمای قله ها هستم من راه خود در طوفان در کنار یاران می نوردم در کوهستان یا کویر تشنه یا که در جنگل ها ره نوردی شاد و پر امیدم دارم امید که دهد سختی کوهستان بر روان و جانم پاکی این کوه و دشت و صحرا شعر هستی بودن و کوشیدن رفتن و پیوستن از کژی بگسستن جان فدا کردن در راه حق است____________***__*_**** ___________
____________**__**_____* __________
___________***_*__*_____* _________
__________****_____**___****** ____
_________*****______**_*______** __
________*****_______**________*_**
________*****_______*_______* _____
________******_____*_______* ______
_________******____*______* _______
__________********_______* ________
__***_________**______** __________
*******__________** _______________
_*******_________* ________________
__******_________*_* ______________
___***___*_______** _______________
___________*_____*__* _____________
_______****_*___* _________________
_____******__*_** _________________
____*******___** __________________
____*****______* __________________
____**_________* __________________
_____*_________* __________________
_____________*_* __________________
______________** __________________
______________* ___________________
شبانگاه به رویا یت راه می یابم.کسی مرا نخواهد دید0در را باز بگذار
زندگی تکرار گل سرخ است.عشق 0این سهره ی مست وه چه سرشار لحظه ها را در خون خدا می خواند.
شکوفه ی عشق۲
شکوفه ی عشق را بر درخت بادامی پیر یافتم از شور عشق تا شاه تاج درخت بالا رفتم اما چه سود, شکوفه ی عشق من بادام شده بود
شکوفه ی عشق1
عشق شکوفه ایست جوان بر بلندترین شاخه ی بادام پیر.اگر دستت می رسد بچین!
دورترین ستاره نامت را می داند.از بردبام کهکشان بالا می روم و نام تو را می گویم.از خاک تا ستاره راهی نیست.وقتی که نام تورا می جویم در حرف های کوچک نامت مکان از تکیه گاهی تهی می شودو زمن در درنگی جاودانه می شکند.و تو همه حضور می شوی در حروف نا ژیدا که منم.
شب همه شب چشمانم را بیدار می دارم باشد که تورا از میان ابروان گره خورده ام
باز بینم.
ای عشق پناهگاه پنداشتمت ای چاه نهفته راه پنداشتمت ای چشم سیاه.آه ای چشم سیاه آتش بودی نگاه پنداشتمت
اینک با رودخانه با سحر با ابر آواز می خوانم برای تو. ای هر چه شادی هر چه بیداری در رودبار نام و یاد آشنای تو شعری برای تو. 
درخت
درختی خشک را مانم به صحرا که عمری سر کند تنهای تنها نه بارانی که آرد برگ و باری نه برقی تا بسوزد هستیش را
به شما ارزاني
سحري بود و هنوز، گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .
گل ياس، عشق در جان هوا ريخته بود .
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس درآميخته بود .
مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم :
هاي ! بسراي اي دل شيدا، بسراي .
اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !
تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !
آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم، روح درجسم جهان ريخته اند،
شور و شوق تو برانگيخته اند،
تو هم اي مرغك تنها، بسراي !
همه درهاي رهائي بسته ست،
تا گشائي به نسيم سخني، پنجره اي را، بسراي ! بسراي ...
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !
در افق، پشت سرا پرده نور
باغ هاي گل سرخ، شاخه گسترده به مهر، غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛ غنچه ها مي شد باز .
غنچه ها مي رسد باز،
باغ هاي گل سرخ، باغ هاي گل سرخ،
يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو، در لحظه شيرين شكفتن !
خورشيد ! چه فروغي به جهان مي بخشيد !
چه شكوهي ... !
همه عالم به تماشا برخاست !
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !
دو كبوتر در اوج، بال در بال گذر مي كردند .
دو صنوبر در باغ، سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .
مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور رو نهادند به دروازه نور ...
چمن خاطر من نيز ز جانمايه عشق،
در سرا پرده دل غنچه اي مي پرورد، هديه اي مي آورد
برگ هايش كم كم باز شدند !
برگ ها باز شدند :
يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !
با شكوفائي خورشيد و ، گل افشاني لبخند تو، آراستمش !
تار و پودش را از خوبي و مهر، خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :
(( دوستت دارم )) را من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !
اين گل سرخ من است !
دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،
كه بري خانه دشمن ! كه فشاني بر دوست !
راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !
در دل مردم عالم، به خدا، نور خواهد پاشيد، روح خواهد بخشيد
تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !
اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،
نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !
« دوستم داري؟ » را از من بسيار بپرس !
« دوستت دارم» را با من بسیار بگو !
فریدون مشیری
پرواز با خورشيد
بگذار ، كه بر شاخه اين صبح دلاويز
بنشينم و از عشق سرودي بسرايم .
آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبكبال ،
پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم
خورشيد از آن دور ، از آن قله پر برق
آغوش كند باز ، همه مهر ، همه ناز
سيمرغ طلايي پرو بالي ست كه – چون من –
از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز
پرواز به آنجا كه نشاط است و اميدست
پرواز به آنجا كه سرود است و سرورست .
آنجا كه ، سراپاي تو ، در روشني صبح
روياي شرابي ست كه در جام بلور است .
آنجا كه سحر ، گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشيد ، چو برگ گل ناز است ،
آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد ،
چشمم به تماشا و تمناي تو باز است !
من نيز چو خورشيد ، دلم زنده به عشق است .
راه دل خود را ، نتوانم كه نپويم
هر صبح ، در آيينه جادويي خورشيد
چون مي نگرم ، او همه من ، من همه اويم !
او ، روشني و گرمي بازار وجود است .
در سينه من نيز ، دلي گرم تر از اوست .
او يك سرآسوده به بالين ننهادست
من نيز به سر مي دوم اندر طلب دوست .
ما هردو ، در اين صبح طربناك بهاري
از خلوت و خاموشي شب ، پا به فراريم
ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبيعت
با ديده جان ، محو تماشاي بهاريم .
ما ، آتش افتاده به نيزار ملاليم ،
ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم ،
بگذار كه – سرمست و غزل خوان – من و خورشيد :
بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم .
با قلم.............
با قلم ميگويم:
- اي همزاد، اي همراه،
اي هم سرنوشت
هر دومان حيران بازيهاي دورانهاي زشت.
شعرهايم را نوشتي
دستخوش؛
اشكهايم را كجا خواهي نوشت؟
ياد و کنار
روزهايي كه بي تو ميگذرد
گرچه با ياد توست ثانيههاش
آرزو باز مي كشد فرياد:
در كنار تو ميگذشت، ايكاش!
بهاری پر از ارغوان
تو را دارم اي گل، جهان با من است.
تو تا با مني، جان جان با من است.
چو ميتابد از دور پيشانيات
كران تا كران آسمان با من است.
چو خندان به سوي من آيي به مهر
بهاري پر از ارغوان با من است !
كنار تو هر لحظه گويم به خويش
كه خوشبختي بيكران با من است.
روانم بياسايد از هر غمي
چو بينم كه مهرت روان با من است.
چه غم دارم از تلخي روزگار،
شكر خنده آن دهان با من است.
مثل باران
من نميگويم درين عالم گرم پو، تابنده، هستي بخش چون خورشيد باش تا تواني، پاك، روشن، مثل باران، مثل مرواريد باش |
فرياد های خاموش
دريا ، - صبور و سنگين –
مي خواند و مي نوشت :
« .... من خواب نيستم !
خاموش اگر نشستم ،
مرداب نيستم !
روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم ؛
روشن شود كه آتشم و آب نيستم ! »
ای هميشه خوب
ماهي هميشه تشنه ام
در زلال لطف بيكران تو .
مي برد مرا به هر كجا كه ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو
زير بال مرغكان خنده هات
زير آفتاب داغ بوسه هات
- اي زلال پاك ! -
جرعه جرعه جرعه مي كشم تو را به كام خويش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !
اي هميشه خوب !
اي هميشه آشنا !
هر طرف كه مي كنم نگاه ،
تا همه كرانه هاي دور ،
عطر و خنده و ترانه مي كند شنا
در ميان بازوان تو !
ماهي هميشه تشنه ام
اي زلال تابناك !
يك نفس اگر مرا به حال خود رها كني
ماهي تو جان سپرده روي خاك !
ديدار
عمری گذشت و عشق تو از ياد من نرفت
دل ، همزباني از غم تو خوب تر نداشت
اين درد جانگداز زمن روی برنتافت
وين رنج دلنواز زمن دست برنداشت
تنها و نامراد در اين سال های سخت
من بودم و نوای دل بينوای من
دردا كه بعد از آن همه اميد و اشتياق
دير آشنا دل تو ، نشد آشنای من
از ياد تو كجا بگريزم كه بي گمان
تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم
با چشم دل به چهره خود مي كنم نگاه
كاين صورت مجسم رنج است يا منم ؟
امروز اين تويی كه به ياد گذشته ها
در چشم رنجديده من می كني نگاه
چشم گناهكار تو گويد كه ” آن زمان
نشناختم صفای تورا “ – آه ازين گناه !
امروز اين منم كه پريشان و دردمند
مي سوزم و ز عهد كهن ياد می كنم
فرسوده شانه های پر از داغ و درد را
نالان ز بار عشق تو آزاد مي كنم .
گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای
بنگر كه غم به وادی مرگم كشانده است .
تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبين
ای بس حديث تلخ كه ناگفته مانده است .
گفتم : ز سرنوشت بينديش و آسمان
گفتی : ” غمين مباش كه آن كور و اين كر است “ !
ديدی كه آسمان كر و سرنوشت كور
صدها هزار مرتبه از ما قوی تر است ؟
پاسخ
هیچ می دانی چرا چون موج در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟زانکه بر این پرده ی تاریک0این خاموشی نزدیک0آنچه می خواهم نمی بینم0وانچه می بینم نمی خواهم.
دريا
حسرت نبرم به خواب آن مرداب کآرام درون دشت شب خفته ست.دریایم و نیست با کم ازطوفان:دریا 0همه عمر0خوابش آشفته ست.
ديباچه
بخوان به نا م گل سرخ0در صحاری شب0که باغها همه بیدار وبا رور گردند.بخوان0تا کبوتران سپید به آشیانه ی خونین دوباره برگردند.بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت0که موج واوج طنینش ز دشتها گذرد.پیام روشن باران 0زبام نیلی شب 0که رهگذر نسیمشبه هر کرانه برد.ز خشکسالی چه ترسی؟که سد بستند0نه در برابر آب 0که در برابر نور و در برابر شور........ تو خاموشی که بخواند؟ تو می روی0که بماند؟که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند؟از این کریوه به دور0در آن کرانه0ببین:بهار آمده0از سیم خاردار گذشته حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست!هزار آینه جاریست.هزار آینه اینک به همسرایی قلب تو می تپد باشوق.زمین تهی ست ز رندان.همین تویی تنها که عا شقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی.بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان:((حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی))
شاگردی از استا دش پرسید عشق چیست؟استاد در جواب گفت:به گندمزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندمزار به یا د داشته باش که نمیتوانی بر گردی تا خوشه ای بچینی.شاگرد به گندمزار رفت وپس از مدت طولانی برگشت.استاد پرسید چه آوردی؟شاگرد با حسرت جواب داد هیچ!هر چه جلو رفتم خوشه های پر پشت تری دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین تا انتهای گندمزار رفتم.استاد گفت عشق یعنی همین.شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟استاد به سخن آمد که به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی.شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی بر گشت.استاد پرسید که شاگرد را چه شد؟در جواب گفت:به جنگل رفتم.و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم ترسیدم که اگر جلو بروم باز هم دست خالی بر گردم.استاد باز گفت ازدواج هم یعنی همین!
همه می پرسند:چیست در زمزمه ی مبهم اب؟چیست در همهمه ی دلکش برگ؟چیست در با زی آن ابر سپید؟روی این آبی آرا م بلند؟که تو را می برد اینگونه به اعماق خیال!چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟چیست در کوشش بی حاصل موج؟چیست در خنده ی جام؟که تو چندین ساعت مات و مبهوت به ان می نگری؟نه به ابر!نه به اب!نه به برگ!نه به این آبی آرام بلند!نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام!نه به این خلوت خا موش کبوتر ها!من به این جمله نمی اندیشم.من منا جات درختان را هنگام سحر!رقص عطر گل یخ را با باد!نفس پاک شقا یق را در سینه ی کوه!صحبت چلچله ها را با صبح!نبض پاینده ی هستی را در گندم زار!گردش رنگ و طراوت را در گو نه ی گل!همه را می شنوم.می بینم.من به این جمله نمی اندیشم.به تو می اندیشم.ای سراپا همه خوبی.تک و تنها به تو می اندیشم.همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.تو بدان این را .تنها تو بدان.تو بمان با من.تنها تو بمان.جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب.من فدای تو.به جای همه گل ها تو بخند.اینک این من که به پای تو در افتادم باز.ریسمانی کن از آن موی دراز.تو بگیر.تو ببند.تو بخواه.پاسخ چلچله ها را تو بگو.قصه ی ابر وفا را تو بخوان.تو بمان با من.تنها تو بمان.در دل ساغر هستی تو بجوش.من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست.اخرین جرعه ی این جام را تو بنوش. (فریدون مشیری)
براي هزارمين بار پرسيد: ـ تا حالا شده من دلتو بشکونم؟ منم براي هزارمين بار به دروغ گفتم: ـ نـــه. هيچوقت........ تا مبادا دلش بشکن
برای رسیدن به تو به اندازه ی یک کوله بار شعر باید گفت تا توشه ای به این بی منتها مقصد داشت.ولی به کوچ پرستو ها قسم من که شاعر نیستم
هنوز گرفتار شب بودم که سحر فریاد زد غم می فروشم و من شیداتر از دیروز و تنها تر از امروز غمش را به بهای تمام شادیهای زندگی ام خریدم.
عطر گل اسمت را بر دیوار گاهکلی کوچه مان پاشیدم تا شاپرک چشمانم احساس غریبی نکنند
تلخ ترین اشک هایی که بر مزار رفتگان ریخته می شود به خاطر کلمات ناگفته وکارهای انجام نگرفته است
بهار می آید.هنوز قاصدکان بی بهانه می رقصند.و من برای آسمان دو چشمت ستاره می بافم. در زمانی که وفا قصه ی برف به تابستان است و صداقت گل نایابی 0 دور چشمان پاک شقایق ها عابر بی عاطفه ی غم جاریست . به چه کسی باید گفت با تو انسانم و خوشبخترین.
بغض سری است برای اشکهایم و گریه طوفانی است که سر بغض را می شکند. تو اگر می دانستی که چه دردی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن.از من بیچاره نمی پرسیدی: که چرا تنها یی؟
تا آن هنگام که تن زیبایی دارم می سزد پرهیز گار باشم .عجوزه ی پیر را شیطان رها می کند.
هنگامی که خدا انسان را اندازه می گیرد متر را دور قلبش می گیرد نه دور سرش .
بزرگترین تصمیم در زندگی انتخاب میان سرزنش خویش و حمایت از خویشتن است. درست در همان لحظه ک بیش از حد وابسته می شوید همه چیز را به نابودی می کشید . مآ موریت ما در زندگی بی مشکل زیستن نیست با انگیزه زیستن است. تا خم نشوید کسی نمیتواند سوارتان شود. دیگران را همانگونه که هستند بپذیرید.پزیرفتن کامل یعنی عشق بی قید و شرط .
خداوندا به من آرامش عطا فرما برای پذیرفتن آنچه نمی توانم تغییر دهم
و شجاعتی تا آنچه را می توانم تغییر دهم
و بصیرتی تا تفاوت این دو را دریابم .
....
يادمان باشد
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق به هر بی سرو پايی نکنيم
مردۀ اشک دوران رسواييم
و تنها تو بودی که معنای زندگی را به من آموختی هنگامی که انگشت شستم را در دهان ميمکيدم و امشب تنها به ياد تو تا سحر بيدار می مانم به اميد اينکه دستم به آن ستاره های پرنور آسمان برسد تا آنها را به تو هديه دهم پس بدان که از امشب خواب بر من حرام است تا زمانی که ستارۀ از اقامتگاهت برايت چينم.بدان با همتی که من به خاطر وجود تو دارم خواهم توانست.
مردۀ اشک دوران رسواييم(مادر)روزت مبارک
ghazal
ديدار دوست
منم که ديده بديدار دوست کردم باز چه شکر گويمت ای کارساز بنده نواز
نيازمند بلاگو رخ از غبار مشوی که کيميای مرادست خاک کوی نياز
ز مشکلات طريقت عنان متاب ای دل که مرد راه نينديشد از نشيب و فراز
طهارت ارنه بخون جگر کند عاشق بقول مفتی عشقش درست نيست نماز
درين مقام مجازی بجز يياله مگير درين سراچه بازيچه غير عشق مباز
انار
به خود می گويم:
« خوب بود اين مردم
دانه های دلشان ييدا بود. »
می رود در چشمم آب انار،
اشک می ريزم،
مادرم می خندد،
دوست
Science has proved that suger melts in water,so please do not walk in rain,otherwise I will lose such a sweet friend like you

محو تماشا
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آنچنان مات که يک دم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
به سلامتی دیوار که هر مردو نامردی بهش تکیه می کنند.به سلامتی کلاغ نه برای سیاهیش0برای یک رنگ بودنش.به سلامتی کرم خاکی0نه به خاطر کرم بودنش0به خاطر خاکی بودنش.به سلامی گاو چون نگفت من0گفت ما.و به سلامتی ما که دوست داشتن از یادمون نرفته. اشکم از دیده به دنبال کسی می آید ناله بر لب پی فریاد رسی می آید آتشم گر زاده ی شمع صفت خندانم شکر جور تو کنم تا نفسی می آید
اکنون من و توییم و همان خنده و نگاه0آن دست های گرم0آن قلب های پاک و آن راز های مهر که بین من و تو بود.گرچه در کنار هم اینک نشسته ایم 0بار دگر به چهرهی هم چشم بسته ایم0دوریم هر دو0دور0با آتش نهفته به دلهای بی گناه تا جاودان صبور. 
شبانگاه به رویایت راه می یابم.کسی مرا نخواهد دید.در را باز بگذار
اگر مرگم به نامردی نگیرد مرا0مهر تو در دل جاودانیست وگر عمرم به ناکامی سرآید تو را دارم که مرگم زندگانیست.
گر چه جانم رود از دست در این کنج قفس مهرت از دل نرود تا که مارا هست نفس
بگذار که بر شاخه ی این صبح دلاویز بنشینیم و از عشق سرودی بسراییم.آنگه به صد شوق0چو مرغان سبک بال پرگیرم و به سوی تو آیم.
در ساحل زندگی ایستاده ام و به دریای طوفانی می نگرم که هر لحظه مرا در بر می گیرد.هراسی ندارم.فردا روزی دیگر است و می دانم خورشید با من است.
یک بار از کنار دریا عبورکردی یک عمر امواجش واسه ی بوسیدن جای پاهات می آیند و می روند
زندگی برگ زردیست به نام غم.آینه ی شکسته ایست به نام دل.مروارید غلتانیست به نام اشک.و ناله ی سوزناکیست به نام آه.
نمی رود از خاطرم خیال وصالت اگر چه نیست وصالیولی خوشم به خیالت
اگر یک روز شاد بودی آروم بخند تا غم بیدار نشه و اگر یک روز غمگین بودی آروم گریه کن تا شادی ناامید نشه.(چارلز چاپلین)
تاکسی رخ ننماید0زکسی دل نبرد دلبر ما دل ما بردو به رخ ننمود
اگر می خواستم تو دنیا یک چیزدیگه باشم می خواستم اشک تو باشم که تو چشمات متولد بشم.روی گونه هات زندگی کنم و روی لبانت بمیرم.
کاش اينگونه بود
ای کاش به سان پرنده ای در خلوت تنهایی در اوج ها به پرواز در می آمدیم و به جایی می رسیدیم که هیچ مخلوقی وجود نداشت و دست تو را می گرفتم ومی گفتم دوستت دارم.
تنها تویی0تنها تویی در خلوت تنهاییم.تنها تومی خواهی مرا با با این همه رسواییم
تو هم ای خوب من!این نکته به تکرار بگو.این دلاویز ترین شعر جهان را همه وقت نه به یک بارو به ده بارکه به صد بار بگو.دوستم داری را از من بسیار بپرس.دوستت دارم را با من بسیار بگو.
عاشقانه
عاشقانه بگویمت که هر ابری قاصد بارانی نیست.اما امشب را تنها برای تو می برم ای دریا 0صمیمانه0مهربان.........به یاد آرکه در گریه ها و یادهای پنهانیت چه گذشت تا بیابیم که نمی گذارم ستاره و ارغوان بمیرند.من این آفتاب را خانه به خانه خواهم خواند واز بهار باغچه ی کوچکمان شیواترین ترانه را به خاطر جنگل خواهم سرود.گریه نکن نمی گذارم اعتبار آتش را به وسوسه های زمستان هرم کنند.
کمال
آوازخوانه شبم.پنجره ات را مگشا خنجری در ترانه دارم.من ستاره ی غریبم.سراغ مرا از سکوت بگیر.الفبای عشقند ستارگان که شب دانا می شود.الفبای عشقند پرندگان که درخت دانا می شود.چشمهایت رویای مرا می خواند و شعر تمام می شود.الفبای عشقند چشمان تو که دانای کمال می شوم.
نظرات ()

